المحقق الأردبيلي
736
حديقة الشيعة ( فارسى )
امام مىدانستند درگذشت ، جمعى كثير از اهل خراسان كه به دايرهء بيعت او در آمده بودند به تعزيت ابراهيم بن محمد كه نايب پدر بود و محمد خلافت را در حق او وصيت كرده بود روى آوردند و چون به وى رسيدند او را بعد از تعزيت به خلافت تهنيت نمودند . ابراهيم ، ابو مسلم را ديد كه قد و جثّهاى دارد او را پسنديده او را نيز از داعيان گردانيد و او چون به خراسان رسيد سياهپوشى اختيار كرده بيعتيان را به سياهپوشى امر فرمود و در ماه رمضان المبارك سال صد و بيست و نهم از هجرت خروج كردند و در آن وقت سردارى كل لشكر به امر ابراهيم ، بر ابو مسلم قرار گرفته بود و نصر سيار كه حاكم خراسان بود طاقت مقاومت نياورده گريخت و چون به شهر ساوه نزولش واقع گرديده راه درك اسفل پى گرفت و از آنجا به يزيد و معاويه پيوست و ابو مسلم قحطبه شيبانى را كه پدرش را جمعى از خارجيان امام مىدانستند ، به جانب عراق فرستاد و مروان حمار دانست كه اين فتنه را ابراهيم بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس برپا كرده او را گرفت و به قتل رسانيد و سفاح و ابو جعفر دوانقى با جمعى از اعمام و اقرباء گريخته به كوفه رفتند و در خانه ابو سلمه خلّال كه آخر او را وزير آل محمد گفتند پنهان شدند . ابو سلمه خبر كشته شدن ابراهيم شنيد و با آنكه مىدانست كه ابراهيم خلافت را در حق سفّاح وصيت كرده چون او را قابل خلافت نمىدانست ؛ بنابراين به قول مسعودى دو نامه و به قول جمعى از علماى شيعه « 1 » سه نامه به مدينه فرستاد كه شايد يكى از اولاد امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه آيد تا او را به خلافت اختيار نمايند . قاصد شبى بود كه در مدينه به مجلس امام جعفر صادق عليه السّلام در آمد و گفت : از ابو سلمهء خلّال نامهاى به شما دارم . آن حضرت فرمود : « ما انا و ابو سلمة ؟ و هو شيعة لغيرى » ؛ يعنى مرا و ابو سلمه را به هم چه كار است ؟ او شيعهء غير ماست ، يعنى
--> ( 1 ) . « تاريخ فخرى » ص 208 .